تبلیغات
دل نوشته ها
 
دل نوشته ها
تعهد داشته باش تا حالت خوب بشه
شنبه 23 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

دختر بودن حس و شوق خاصی داره، دلبری ها ، یا ناز کشیدنهات که خریدار داره ،وقتی هنوز کوچکی؛ میشی دلبر و همدم بابا و مامانی. بابایی قربون و صدقت میره و تو هم هر دفعه بیشتر خودت رو براش لوس میکنی، تو اغوشش اروم میگیری :) بزرگتر که میشی حواسشون بیشتر بهت هست، به خصوص اگر داداش غیرتی هم داشته باشی اونوقت چی میشه کم کم که بزرگتر میشی بیشتر حساسیت های اطرافیانت رو درک میکنی عادیه چون دوستت دارند ولی خودت قبول نداری سن نوجوانی یک بار عاشق میشی روز دیگه ازش تنفر داری این زمانها با این هیجاناتش زیباست زمانهایی که میگذره احساساتت بیشتر میشه بیشتر وابسته میشی ولی این زمانها هم میگذره کلا زندگی گذراست با کمی عاقل تر شدنت فکرها و احساساتت رو به سخره میگیری با کمی توجه به محیط اطراف میفهمی هر دوست داشتنی وقربونت بشم اینا نشون دهنده ی مجنون زندگی تو نیست باید روح و جسمت رو به کسی ببخشی که فقط تو رو به خاطرقلب و روح بزرگت بخواد نه فقط ظاهر و جسمت با حرف هیچی ثابت نشده و نمیشه با عمل شاهزاده رویاهات همه چیز رنگ واقعی میگیره دختر بودن سخته باید ارزش خودت رو بدونی ،هوشیار باشی،به احساسات و لطافتت تسلط داشته باشی کلی مهارت به یاد داشته باشی در اینده خوب همسرداری کنی و بتونی مادر خوبی باشی ولی بازم دلچسبه .


#دلشوره های دخترانه هم حال و هوای خودش رو داره امشب وقتی خبر تصادف قطار مشهد رو شنیدم از ترس و دلهره که فکر کردم امشب حرکت کرده بودند به داداشم چند مرتبه زنگ زدم بدون اینکه حرفی از تصادف بزنم داداشم برگشت گفت: ابجی یادم باشه اول صبح موقع رفتن به حرم فقط برای شفای تو دعا کنم:((



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 23 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

بعضی ادمها هستند وقتی در مسیر زندگیت قرار میگیرند بهت ارامش میدند، کنارشون حالت خوبه و اصلا متوجه گذر زمان نمیشی ،حرف هاشون و صحبت هاشون و رفتارشون حقیقته؛ تو هم خود خودتی ، ترسی نداری از اینکه قضاوت بشی ؛با یک نگاه میفهمند اوضاع دلت چطوریه. امشب این ادم های سبز زندگیم رو با خودم مرور میکردم:) در زندگی چندین واحه دارم ،کنارشون بهترین حال دنیا رو دارم. یکی از این ادمها که خیلی خیلی برام عزیزه پدرمه که همیشه امن ترین پناه و واحه زندگی من بوده و هست ،کافیه یک نگاه به صورتم بندازه میفهمه اوضاع حالم رو:) و با اغوش و حرف هاش ارومم میکنه :)) مثل خیلی پدرهای دیگه نیست وبهترین رفیقمه ، کنارش خود خودمم بدون هیچ ترس و هراسی.

دومین واحه زندگیم برادرمه که بعد از پدرم بهترین همراه و همدمم بوده، با توجه به سنش انتظاری زیادی ازش نداشتم (ولی حالا دارم) یک زمانهایی حرف ها و صحبت هایی ازش شنیدم یا عمل هایی دیدم که خیلی ازش یاد گرفتم ، برادرمم با یک نگاه تمام حالم رو میفهمه دومین رفیقم برادرمه .

مادرم هم جای خود دارد این همه نگرانی های مادرها رو درک نمیکنم :( ولی همیشه حمایتم کرده و کنارم بوده ).

دو دوست صمیمی زندگیم که در سختی ها و مشکلات همیشه کنارم بودند و مرام و معرفتشون بهم ثابت شده:) حرف ها و عمل هاشون یکیه، کنارشون حالم خیلی خوبه ؛ این دو رفیق دوست داشتنیم هم جز بهترین واحه های زندگیم هستند.

خدایا شکرت به خاطر این ادمهای خوب زندگیم:)







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شده با ادمها یی روبه رو بشین ، فرقی نمیکنه چه اطرافیان نزدیکتون باشند یا دوستان؛ بعداز هر احوال پرسی و این تعارف های مرسوم خیلی وقت ها به این میرسند، دیگه چه خبر تعریف کن ببینیم :( فرقی نمیکنه فقط کافیه حرف بزنی اونم در مورد خودت و رفتارات و کارات راضی میشند و بیشتر هم مایلند بدونند: (خیلی وقت ها این به دلیل نصیحت و دلسوزی نیست یا اینکه بخواند راهکاری رو بهت گوشزد کنند ، بلکه من هر وقت با دیگران بیشتر حرف زدم بیشتر از کارای خودم عقب افتادم، یک طور حس حسادت و عقده رو مشاهده کردم با کلی انرژی منفی. دیگه چند ماهیه سعی میکنم بیشتر درونگراتر باشم و رو خودم تمرکز کنم و نهایت اگر راهنمایی و تجربه ای خواستم به کسی که میشناسم و مورد اعتمادم هست حرف بزنم :)))حالا بر چسب اینکه مریم چه قدر مغرور شدی رو میشنوم :( در حالی که به نظر خودم این نیست ؛اتفاقا خیلی تنهاتر شدم و متواضع تر ، ارامش بیشتری هم دارم که این موارد رو بر جمع های دوستانه بی فایده که تمام دغدغه ها لباس و عمل و دخالت ها و فضولی های بی مورد هست ترجیح میدم :) به خودم گفتم مریم تو هم دختر کنجکاوی هستی پس دلیلی نداره از این کارای دیگران ناراحت بشی ، ولی خودم رو بیشتر تحلیل کردم کنجکاویم بیشتر در مورد رفتارهای جالب ادمهاست که یک طور جواب های سوال های تو ذهنمه به خصوص اگر حس کنم گفتار و عملشون یکیه و یا هم چنین کم تر از ادمها ی معمولی وهم چنین به اصطلاح روشنفکر دیده باشم ازشون سوال میپرسم .

#این مطالب رو میخواستم دیروز بنویسم زمانی که دوستم به مهمانی دعوتم کرد ولی ترجیح دادم بعد از چندین ماه کنار شهدای گمنام باشم ،خیلی ارامش بخش بود. هر چند زمانی که اونجا بودم نهایت نیم ساعت شد و اخرش هم با بغضی عجیب همراه شد ولی خیلی خوب بود و یقین داشتم خونه دوستم اینطور نبود:)

#تصمیم گرفتم بیشتر خودم و کارام رو در نظر بگیرم اینکه بیشتر وقت ها از خودم بپرسم راه رو درست انتخاب کردم یا نه؟ ادمهای اطرافم چه طوریند ؟چه ادمهایی باید حذف بشند ، و یا با چه کسانی مثل خودشون برخورد کنم .

#یک زمانها و شرایطی هست که خیلی وقت ها دیگران در حال شکایت از خودشون و دیگرانند ،از اینکه ادمها چه قدر بد شدند .دخترا از پسرا کینه دارند و پسرا هم برعکس ، افرادی از شرایط اقتصادی شکایت میکنند ،سلبریتی هامون هم بیشتر به فکر خودنمایی اند . مهم اینه افرادی پیدا کنیم که حتی اگر مطالبشون رو میخونیم کمی بیشتر فکر کنیم و خودمون رو تحلیل کنیم (یکی از دغدغه های دیشبم استفاده از شبکه های مجازی بود) به هر حال صحبت ها و حرف های دیگران ناخوداگاه تاثیر گزار هست پس بهتره خودمون انتخاب کنیم برای چه حرفی و چه کسی زمان بزاریم:)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی
9xrhyg9xculk3fcoasze.jpg

بعضی ادمها انرژی خیلی خوبی بهت میدند، با حرف هاشون ،لبخندشون،رفتارشون. دیروز برای من یک روز عالی بود ،از برخورد خوب راننده خوش قلب و مهربونی که اول صبح کلی انرژی بهم داد ،از اینکه چند مرتبه برای دل خودش میگفت خدایا شکر، گفتم این همه خدا رو شکر میکنی عمو؟؟ گفت همین که به کسی محتاج نیستیم کافیه دخترم.  دیگه این ادمها رو خیلی کم اطرافم میبینم  خودمم جز این ادمها نیستم .همه در جست و جوی رسیدنها هستیم و خیلی هامون هم به کم کافی نیستیم، ارامش انچنانی نداریم و متوجه  این نیستیم که چطور روز مون رو به شب رسوندیم ،همش دغدغه ،فکر و خیال ، صفحات مجازی که میبینی بیشتر حوادث و توهین ها و حاشیه ها ردیف اول هستند ،خیلی ادمها هم این روزا حال و حوصله ی انچنانی ندارند مشکلات و دغدغه هاشون چند برابر شده  و خیلی هامون هم نسبت به خودمون انصاف و مروت نداریم.امیدوارم خودمون و شرایط زندگی ها بهتر از این بشه.
دیروز که با نازنین بازی میکردم  پیشنهاد کشیدن نقاشی داد ،یک زمانی عاشق هنر و ابرنگ کارهای هنری بودم، زمان زیادی میگذشت که نقاشی نکشیده بودم کلی امروز ذوق کردم :)))با عجله کشیدیم، اجی خوشگلم سریع تر میخواست قائم موشک بازی کنیم :)
#چند روز قبل  دوستم میگفت، مریم ،کارگاه شادی درچنین مکانی برگزار میشه خیلی خوبه بیا با هم شرکت کنیم ولی همراهش نرفتم،  دیگه به حرف روانشناس ها کاری ندارم برامم مهم نیست . یک زمانی کلی کتاب ها روانشناسی و انگیزشی میخوندم ولی حالا نه؛ میدونم تنها کسی که میتونه حالت رو بهتر کنه فقط خودتی اونم نه با حرف و این جملات انگیزشی، بلکه با اجرا و عمل :) حتی با انجام کارهای کوچک، چیزی که حس نشاط و علاقه رو در وجودت برانگیخته کنه، من عاشق بچه ها م، بازی با اونها حالم رو خوب میکنه پس چرا این لذت کوچک رو از خودم دریغ کنم ؟
# فهمیدم زیبایی ادمها فقط به قلب و فکر بزرگشونه باید چشمامون رو باز کنیم و قدر اینطور ادمها رو بدونیم.
#با گوشی مجبور شدن عکس رو اپلود کنم  که بعد از چندین دقیقه  اخرش این شد نمیدونم چرا:(




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

امروز که با چشمانی خسته بعد از اتمام کارهای تحصیلی به شهر خودم برگشتم، برای برگشت به منزل راننده ی تاکسی توجهم رو جلب کرد یکی از راننده های دیگر که انگار این اقا رو میشناخت دو مرتبه سلام کرد ولی انگار عمدا جواب نداد منم از کنجکاویم سوار همین تاکسی شدم کمی گذشت گفت که دانشجویی ؟گفتم بله ؛ انگار این قدر خسته ای که محکم در ماشین رو نبستی :)) کمی صحبت کرد از دخترش گفت که ارشد یکی از گرایش های میکروبیولوژی قبول شده بود و در یکی از ازمایشگاه های خصوصی کار میکرد ، گفت من به دخترم میگفتم بهترین شغل برای خانم تدریسه چه معلم باشی و یا استاد دانشگاه به همه ی کارات میرسی و حرفت حسابی برش داره(اصطلاحی که استفاده کرد) من به دخترم میگم، ازت ناراضیم کار در ازمایشگاه و اینا پرستیژ نداره البته به جایی هم نرسیده :((((اگر من دختر ایشون بودم از همون اول ناامید میشدم) ، حالا هم کارش رو رها کرده خونه نشین شده حیف این همه هزینه:( میدونی چیه، من عمدا جواب اون اقا رو ندادم هیچ وقت با راننده های تاکسی دیگه گرم نمیگیرم همیشه دوست دارم با ادمهای بالاتر از خودم رفیق بشم دوست دارم هر کاری میکنم جایگاه اجتماعی خوبی داشته باشم شخصیتم و شخصی ادمها خیلی برام مهمه ، دیگه به خونه رسیدم نشد که بیشتر صحبت کنیم .چیزی که برام جالب بود چند نکته بود؛ دید بیشتر مرد ها هنوز سنتیه و یا خیلی در تناقضند، البته بعضی هاارزش ها و صفات رو با هم میخواند زن باید در اجتماع فعال باشه و بتونه به همسرش کمک کنه و اینکه هم باید مادر خوبی باشه و حتما فرزندان خوبی تربیت کنه اشپزی هم خوب یاد داشته باشه عشوه گری و دلبری هم به خوبی یاد داشته باشند :( به همین دلیل حس میکنم مردها بیشتر به این شغل های دبیری و تاحدودی مشاغل بیمارستانی و این جور فضاها گرایش دارند که یک خانم بتونه به همه ی کاراش برسه و بتونه با ارتباطات خوبش پیشرفت کنه (البته این موارد رو چند تا دوستانم که تربیت معلم قبول شدن از تجربیاتشون میگفتند:))) تا حدودی نگاهش شبیه پدرم بود ولی منتها ایشون کار و حرفش اجبار بود، و لی پدرمن از علاقه و محبتش در دبیرستان بهم میگفت دبیر شو دخترم ، در اینده قرار نیست تو خرج خانوادت رو بدی هم برای خانم محیطش خوبه هم با روحیت سازگاره، بخوای هم میتونی حسابی پیشرفت کنی ولی حیف که گوش ندادم و راستیاتش حالا پشیمانم:( دوستان دبیرستانم نظرشون این بود یا معلم بشم یا مشاور ک اینکه معلم ابتدایی رو خیلی بهم گفتند امسال که تقریبا یک هفته همراه یکی از دوستانم به مدرسه میرفتم تازه فهمیدم من از صحبت کردن با بچه ها لذت میبرم کاری به درامدش ندارم روحیم با این کارها خیلی سازگار بود و واقعا لذت میبردم، دوستم که با بی میلی و تا حدودی اجبار وارد این کار شده بود حوصله حرف زدن با بچه ها رو نداشت و بیشتر در حال غر زدن بود :(

امروز بعد از کمی استراحت در سایت های مختلف با یک فرد خوبی اشنا شدم اقای عبد المحمد شعرانی ( معلم کوچک ترین مدرسه دنیا و دومین وبلاگ نویس برتر جهان) که از طریق وبلاگ خود مدرسه ای با ۴ دانش اموز رو به جهانیان معرفی کرده بودو مورد توجه رسانه های خارجی قرار گرفته بود.

برخی از ناگفته ها

من دست خدا رو بالاتر از قدرت ارتباطات در این چند سال حس کردم.

دانش اموخته ارتباطات نبودم اما ادمی بودم ارتباط گرا امروز به این نتیجه رسیدم انچه در این چند سال برای من اتفاق افتاده معجزه ارتباطات هست که در هیچ دانشگاهی تدریس نمیشه.

به دنبال بلند پروازی نبودم اما انسان بودن رو دوست داشتم بعد فهمیدم جامعه من چه قدر تشنه انسان بودن است.

هیچ گاه به دنبال نشان دادن فقر نبودم یک مطلب در وبلاگ من ناشی از شاکی بودنم پیدانمیکنید.

خارجی ها گفتند مدرسه ات نگاه ما رو به ایران تغییر داد چه قدر در این کشور همایش های میلیاردی برگزار میشوداما هیچ تغییری نمیکند اما مدرسه من با کم ترین هزینه ایران را به جهانیان معرفی کرد.

ترجیح میدم در جای کوچکی باشم و کارهای بزرگی انجام بدم تا اینکه در جای بزرگی باشم و نتوانم کار کوچکی انجام بدم .

# وبلاگ ایشون dayyertashbad.blogfa.com

اینستاگرام:msherani


# در زمونه ای که ادم های سطحی و ظاهر بین خیلی زیادن، اشنا شدن با ادمهایی با فکر و قلب بزرگ خیلی غنیمت هست :) .


#متاسفانه از اونجایی که اپلیکیشن میهن بلاگ رو نصب کردم که هر وقت ممکن باشه و کلمه ای ذهنم رو مشغول میکنه یادداشت کنم نتونستم عکس این معلم عزیز رو بزارم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

ادمهای روشن دل دنیا رو چطور میبینن ؟ به نظرتون وقتی در طبیعت قدم میزنند چطور زیبایی هاش رو درک میکنند ؟ یا اینکه وقتی این دختر روشن دل مادر بشه یا حتی وقتی پدر باشه چطور میتونه هر لحظه بزرگ شدن بچه هاش رو ببینه؟ چه تصور هایی در ناخوداگاهش میتونه داشته باشه ؟ اینکه با حس کردن و لمس زیبایی ها میتونی اندک بهره ای رو داشته باشی خب درسته ولی با چشم دل چه کارهایی رو میشه انجام داد؟ خیلی زمانها تصاویر خشونت امیز و بدی های اشکار رو نمیتونی ببینی، نمیبینی زجر کشیدن ها وظاهر سازی های دیگران رو؛ و کم تر شروع به قضاوت های سطحی میکنی. اگر ناشنوا هم باشی انگار یک نعمت دیگه هم داری تعریف ها یا حتی سرزنش های دیگران رو نمیشنوی در راه خودت و برای خودت کارات رو انجام میدی به نظرتون میشه با بدنی سالم این طور رفتار کرد؟:)






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

یک جاهایی هست به عدالت خدا شک میکنم ،علت بعضی مشکلات رو نمیفهمم؛ اینکه چرا یک بچه ۵ الی ۶ ساله سرطان میگیره و این همه درد و رنج میکشه یا اینکه چرا سرنوشتش طوری رقم میخوره که بدترین عذاب و شکنجه رو ببینه خب این کودک که هنوز گناهی انجام نداده متل آتنا ،ستایش و .. نمیخوام ذهنم رو درگیر کنم چون دیگه تموم شده ولی هنوز این ماجراهاادامه داره . به هر حال در برابر یک کودک و دردش نمیشه بی تفاوت بود . شاید در تعیبیر واژه مرگ مشکل دارم این واژه رو حداقل در این موارد به دلیل احساساتم نمیتونم قبول کنم این کودک ازاری ها رو که به هر صورت میبینم بیشتر دلم از این ادمها میگیره نه اینکه در تصورم دنیا رو غیر قابل تحمل تصور کنم و یا بیشتر ادمها رو شرور تصور کنم اعتقاد عمیقی دارم که دنیا خیلی زیباست وادمها ی خوب هم هستند هم چنین برای لذت بردن هم باید تلاش و استقامت داشت ولی بعضی حکمت های خدا رو متوجه نمیشم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

چند روز دیگه رسما ۲۳ ساله میشم قبلا ها سن برام مهم نبود و همیشه با لطف دوستانم سوپرایز میشدم ولی حالا با اینکه هنوز چند روز دیگه رسما۲۳ سالم میشه ولی خودم بیشتر به این زمانها فکر میکنم اینکه چطور از این زمانها نهایت بهره رو ببرم و بهتر لذت ببرم. امروز که سخنان دکتر شیری رو گوش میدادم اینکه تا ۳۰ سالگی البته اگر زنده باشم( با یک سری اتفاقاتی که برای دوستان و اطرافیانم اتفاق افتاد حس کردم مرگ هم از رگ‌گردن به ما نزدیک تره) باید سعی کنم تکلیف چه چیزایی رو با خودم مشخص کنم هر چی هست بهترین اتفاقات در این دوره هست، وقتی در سایت ها صحبت های افراد مختلف و تجربیاتشون رو میخوندم از بیکاری و ازدواج نکردن و هنوز سردرگمی صحبت کرده بودند ولی من نمیخوام در ۳۰ سالگی در این حال و روز باشم :(( این سه سال خیلی زود گذشت ماجرا شناخت خودم با دفترچه ی سبز رنگی شروع شد که همیشه سوال هام رو درونشون یادداشت میکردم ولی جوابی براشون نداشتم ، در یک کلام مریم رو بخوام توصیف کنم یعنی کنجکاو و جست وجو گر .هیچ وقت یادم نمییاد دفترچه یادداشتی رو پر کرده باشم هر کدوم بعد ازچند صفحه نوشتن بی خیالشون میشدم ولی ایندفعه مطابق روحیه خودم بود و لذت میبردم:) بعد از اون دفترچه ای با تصویر باب اسفنجی بود که شروع کردم نظم شخصی ۱۵ دقیقه و عادت هایی که نداشتم رو یاد بگیرم یا حذفشون کنم این یک سال و نیم خیلی خوب بود یاد گرفتم که هیچی نمیدونم هر چه بیشتر خودم رو میشناختم و اطلاعاتم بیشتر میشد به نادان بودن خودم بیشتر اگاه میشدم و البته تنهاتر شدم که هر چند اولش برام خیلی تلخ و ناگوار بود ولی حالا خوشحالم. برای این سال هم در حال تهیه دفترچه ای هستم که بیشتر از جنس اقدامه دوره ی ۲۰ سالگی رو دوست داشتم این سه سال با همه ی تجربیات خوب و بد گذشت تا چشمام رو باز کردم و به خودم بیشتر نگاهی انداختم پخته تر و اگاه تر شدن خودم رو دیدم، دیگه مثل یک سال قبلم یا نه چند ماه قبل با احساسات دخترانه تصمیم نمیگرفتم بیشتر منطقی شدن خودم و اینده نگری رو دیدم ، امروز که حرف های ۳۰ ساله ها رو گوش میدادم بیشتر طعم خستگی و ناراحتی و نارضایتی بود شاید حق داشتند و شاید هم نه، به هر حال همه چیز به توانمندی ما بستگی داره. زندگی ما ادمها خیلی کوتاه تر از این حرف هاست باید تا میشه خوب زندگی کرد و استفاده برد ..پی نوشت: اگر تجربه و نظری دارین خوشحال میشم برام بگین



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 9 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

بعضی ها هستند واقعا با یاد خدا ارامش میگیرند ومحبت و دوست داشتناشون فقط به ایه الا بذکر الله تطمئن القلوب ختم میشه که خوش به حالشون:)) ولی من با نام پدرم تمام ارامش ها رو جذب میکنم ، زمانهایی که واقعا حالم خوب نیست پدرم ویادش هست که حالم رو بهتر میکنه، میشم همون مریم شنگول و منگول که هیچ غمی رو نمیشناسه. امروزم همون روزاست، بعضی خاطرات روکه مرور میکردم هیچ حسی در موردشون نداشتم ؛حتی بهترین رفیق هام یا کسانی که حس میکردم خیلی بهشون وابستم ولی بازم یاد پدرم یک لبخندی دل نشین به لبم نشوند، دوباره قدرت گرفتم . بعضی وقت ها برای بهتر بودن و یا شدن نیاز به انگیزه واقعی هست چیزی از جنس ارامش ،امنیت ، احساس ، بابا جون خدا سایت رو بالای سرم نگه داره:)))))






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 7 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

یکی از اطرافیانم که موقعیت خوبی داره و ایران نیست در فصل گلاب به همراه فرزند دو سالش به کاشان اومده بود ،برای دل خودش دیگ بزرگ گلابگیری تهیه کردو عرقیجات های مختلف میگرفت وبه اطرافیان میداد، به شهرهای اطراف میرفت و گیاهان دارویی جمع میکرد با صبر و حوصله کارش رو انجام میداد و تعدادی هم بچه های فامیل اطرافش رو احاطه میکردندو براشون قصه میگفت. برای دل خودش هم خیلی وقت ها مثل بچه ها رفتار میکرد ،خوشم اومد که یک خانم چهل و چند ساله این همه کودک درونش فعال بود ؛سرشار از انرژی و هوشیاری ،کمی خودم رو دیدم که چند روزاخیر سعی میکردم انرژی و کودک درونم رو نادیده بگیرم از درون حس میکردم حالم خوب نیست دارم پژمرده میشم و بیشتر در حال گوشه گیری و تنهایی هستم، به لطف گفته های دوستان و اطرافیانم که یک دختر نباید در اجتماع این همه پر شور و انرژی باشه زندگی اصلا ساده نیست کلی مشکلات هست ولی من راضی بودم چون به خودم و کارام میرسیدم و حالم خیلی خوب بود. نمیدونم خیلی از این ارزشهای احمقانه در مورد جنس دختر منشاش کجاست؟ خیلی سال ها قبل فکر میکردم اونهایی که چادری و ظاهر خوب و مومنی دارند باطنشونم همینه در حالی که بعدا فهمیدم اصلااینطوری نبودخیلی هاشون نمیدونستن باخودشون چند چندند، فهمیدم مهم اخلاق و انسانیته نه چادر و حجاب و این ارزشهای مرسوم که بهمون اموزش دادند .همینطور که بیشتر وقت ها پدرم به دوستام دقت میکرد میگفت فلانی دختر با معرفت و باشعوری هست معلومه خانوادشم خوبند قدرش رو بدون نمیگفت حجاب و ظاهرش چطوره یا در انتخاب های دوستان برادرم میگفتن که پسر سالم و بامعرفتیه و اینو هر دفعه به برادرم یاد اوری میکنند که حواست به دوستات و اطرافت باشه. به یکی از فانتزی هایی که در زندگیم دارم فکر میکردم اینه که به جای این مانتوها و پوشش های این چنینی لباس های محلی مختلف به خصوص اونهایی که دامن های بلند و چین دار دارند بپوشم و با فرهنگ های مختلفی به خصوص دیدگاه های زیاد اشنا بشم و بیشتروقت ها در حال سفر باشم و کنارش هم با بچه های مختلف از فرهنگ های مختلف اشنا بشم. خیلی وقت ها این رو گفتم بهم خندیدن دیگه چند سالی هست که در مورد خواسته هام سکوت میکنم به جای اینکه سرزنش بشم یا مسئولیت های که به عنوان نقش خانم در اینده خواهم داشت رو بهم یاداوری کنند. تنها کسی که گفت خیلی خوبه اگر بخوای ایرانگردی و جهانگردی کنی منم کنارتم و خودم همراهتم پدرعزیز تر از جانم بوده که همیشه به حرف هاش اعتماد دارم و حداقل در مورد حرف های پدرم دختر منطقی وحرف شنوی هستم:)) سالهای قبل که این فانتزی رو به دوستان متاهلم میگفتم نتیجه صحبت هاشون این بودزندگی چنین چیزی نیست یک بچه هم داشته باشی همه چیز رو فراموش میکنی از خودتم میگذری و کلا تحت تسلط همسرتی ما هم چنین فکر و خیال هایی داشتیم ولی حالا شرایطمون اینه. وقتی با پدرم در این موارد صحبت میکردم گفت از زندگیت خودت لذت ببر چیکار به بقیه داری حرفی هم به بقیه نزن و سرت در کار خودت باشه، دوباره تازگی ها این فانتزی رو به پدرم گفتم ببینم حرفش مثل قبل هست یا نه گفت عالیه مدارکی که لازم هست روتهیه کن اگر هزینش هم زیاد شد بهم بگو و به مادرم گفت منم همراه دخترمم :)))منم دوست دارم شادیهام کنار خانوادم به خصوص پدرم باشه:))) هر چی هست دنیا خیلی بزرگتر و زیباتر از این حرف هاست همش جنگ و خونریزی و خیانت و تجاوز نیست تا کی باید شکایت کرد اصلا چرا من باید خودم و خواسته هام رو سرکوب کنم ؟:)))





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1 تیر 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

دنیای کودکان دوست داشتنیه بدون دلیل خاصی. دلم میخواد همیشه کنارشون باشم مثل خاله شادونه با لباس های رنگی و بامزش:)) صداقت و صمیمیتی که در رفتار و گفتارشون هست، شادی و هیجانی که همیشه دارندو دنیای سادشون برام ارامش بخشه . یکی از ارزوهای خودم اون زمان این بود که هر چه زودتر بزرگ بشم نمیدونستم ؛ دنیای بزرگتر ها خیلی وقت ها حساب و کتابه توجهشون بر اساس منفعته، خودشون نیستند و برای شناخت رفتار واقعیشون باید کلی تحلیلشون کرد ؛ اخه ما بزرگتر ها خیلی وقت ها علاوه بر اینکه بادیگران صادق نیستیم با شخص خودمون هم همین طوریم، سخته باورش ولی دروغ گفتن به خودمون رو هم دوست داریم؛ به نطرم اینطور میشه باز هم کمی با کودک درونمون هم در ارتباط بود, اگر هفت روز در هفته هست یک روزش رو برای دل خودم و دنیای کودکانه خودم استفاده کنم اگر در فامیل هم بچه ها ی شیطون و کنجکاو هم باشند عالیه ،میشه کلی کار انجام بدی، از رنگ امیزی کتاب های نقاشی، انیمیشن دیدن، بالا و پایین پریدن کنارشون ،اینکه اهنگ بزارین وبرقصین، با هم بیرون برید و خوش باشین ،کلی انرژی هم به خودت منتقل میکنه.

چند روزی هست که به دلیل اتفاقات پیش امده سعی میکنم بیشتر در باره ی واژه ی مرگ فکر کنم اینکه بدونم اکنون کجای زندگیم هستم، باید در این سن چیکار کنم واگر فردا روزی نباشم چه حسرت هایی در دلم هست ؟یا چه ارزوهایی دارم؟ یک لیستی تهیه کردم و تمام رو نوشتم و اگر خدا بخواد قدم قدم بهشون عمل میکنم. میدونی ما از دونستن اینکه تا چه زمانی قراره نفس بکشیم عاجزیم؛ این فقط به معنی ترس در وجودم نیست که البته من میترسم و خوش به حال کسی که هراسی در وجودش نیست. دوست دارم خوب زندگی کنم نه فقط از جنس رسیدن ها که ابتدایی ترینه بلکه رضایت درونی که در لحظه ی مرگ داشته باشم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

عزیز دردانه ی مادر، عزیز تر از جانم ؛ اولین باری که متوجه حضورت در این دنیا شدم غم و ترس عجیب وجودم رو فرا گرفت، خوشحال از اینکه تو همه ی وجود منی ، ترس از اینکه در این زمانه ی بی روح و سرد باید توانمندی های زیادی در وجودت داشته باشی وترس از اینکه اگر مادر خوب و توانایی نباشم اینده ی تو ممکنه تباه بشه. دردانه ی مادر، من از تو انتظار خوب بودن و دختر خوب بودن طبق عرف جامعه و ارزش های دیگران رو نخواهم داشت, تو خودت حق انتخاب و اختیار داری و در نهایت رضایت خودت مهم خواهم بود .روزی که اولین قدم رو برداشتی و ایستادنت رو با چشم خودم دیدم چه شوقی وجودم رو فرا گرفت ، با هر کلمه مامان, مامان گفتنت قند در دلم اب میشد؛ هیچ چیزی در این دنیا این همه شادی رو برام به ارمغان نمی اورد . تو از وجود خودم بودی و منم حق نداشتم کوتاهی کنم .وقتی چهار سالت شد رو یادته دخترم, کم کم حسادت هات داشت شروع میشد، هووی من شده بودی, پدرت (قهرمان زندگیت )رو فقط برای خودت میخواستی. بابای خوشبختت هم باید از هر چیزی دو تا میخرید از کفش های پاشنه بلند و لباس های رنگی که عاشقشون بودی، از طرفی منم میخواستم کنارم باشی ولی از دلم خوشحال بودم که پدرت رو به عنوان بهترین رفیق حساب کردی. روزی که برای رفتن به مهد کودک باید اماده میشدی چه قدر برام سخت بود به وجودت عادت کرده بودم؛ ستاره ی اسمان من ، بعد از رسوندنت کلی گریه کردم ,ولی خوشحال بودم که دختر کوچولو خودم دوستان جدیدی پیدا میکنه. کم کم قد کشیدنت رو میدیدم ولی به همون نسبت دلواپسی ها و دلشوره هام بیشتر میشد، میترسیدم؛ می ترسیدم از اینکه راه رو از بی راهه تشخیص ندی واذیت بشی. مادر جان، بهت اعتماد داشتم ولی به ادمهای این زمونه اعتمادی نبود؛ پس بزرگتر که شدی سرزنشم نکن .عزیز تر ازجانم چند ماهی که میگذشت شاهد بزرگتر شدنت بودم ناسازگاری هاتم بیشتر میشد ،میگفتی من نمیتونم بفهممت ولی برای من فرقی نداشت دوست داشتم فقط حرف هات رو بشنوم. گل مادر ،همیشه میخواستم بهترین رفیق و همراهت باشم تا نبینم اون روزی که اطلاعات ومسیر اشتباه رو از دوستات یاد بگیری. تو لایق بهترین ها بودی و هستی .هیچ وقت به خاطر حرف ها و صحبت هام سرزنشم نکن، هیچ مادری بد دخترش رو نمیخواد حتی اگر ظالم باشه ،حتی اگر احساسات و لطافت دخترش رو درک نکنه.؛این عبارت رو زمانی درک میکنی که خودت حس مادر بودن رو لمس کرده باشی. ماه اسمون من ، یک سری صحبت هایی هست که دوست دارم گوش بدی ولی مطابق با میل و عقل خودت مسیرت رو انتخاب کنی میدونم که ما رو نسبت به خودت بی اعتماد نمیکنی.

تا میتونی از زندگیت لذت ببر، از چیزای خیلی ساده که خیلی ادمها اصلا بهش توجه نمیکنند؛ همین زیبایی های ساده مهم ترین ها و بهترین ها رو برات رقم خواهد زد از هیچ کس طلبکار نباش دخترم این کار رو خیلی ها انجام میدند تو منجی خودت باش.

دخترم، من مانع تجربه ها و روحیه جست و جو گر تو نمیشم تا میتونی با دیدگاه ها و باورهای مختلف اشنا شو باعت افتخار ما خواهی شد که مسیر درست رو طبق ارزش های خودت انتخاب کنی.

همیشه سعی کن لبخند بر لب داشته باشی، حتی در اوج ناراحتی ،زمانی که دلت از همه ی ادمها گرفته و خیلی ها ممکنه فقط بهت اسیب بزنند .دخترم ،من همیشه کنارت نیستم اگر در اختیار من بود نمیخواستم کوچک ترین رنج و دردی در وجودت ببینم ولی حیف که این چیزی جز وهم و خیال نیست. دخترم، میدونم توانچنان قوی هستی که مشکلات در برابر تو تعظیم خواهند کرد.

پروانه ی من، این رو بدون همیشه کنارتم، حتی وقتی جسمم در کنارت نباشد. دوستت دارم، مامان مریم

پی نوشت: به لطف یکی از بهترین دوستان این ایده به ذهنم رسید حتی فکر کردن برام خیلی سخت بود ،مادر و این همه مسئولیت. به نظرم تا وقتی یک مادری قادر نباشه فرزند خوبی تربیت کنه حق به دنیا اوردن هیچ فرزندی رو نداره.

پی نوشت: این حرف ها حاصل دیده ها و شنید ن تجربیات مختلف بود.☺





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 خرداد 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

چند روزی هست که به بحث توانمند سازی زنان و دختران علاقه مند شدم ،اونشب در مسیر برگشت چند ساعته ، به این فکر کردم که چرا یک خانم کم تر از 30ساله باید تنها حامی و دل خوشیش دختر 3سالش باشه , اینکه زنی بی قرار و غمگینه خیلی وقت ها از نبود مرد حامی و تکیه گاه محکم هست ولی در این شرایط  اقتصادی و اشفتگی های زیاد نمیشه از مردت خیلی توقع داشته باشی , ولی خب این دلیلی برای توجیه ضعیف بودن خودمون نیست اینکه خیلی وقت ها ما دختران و زنان عزت نفس و اعتماد بنفس کافی نداریم، خودمون رو باور نداریم، اینکه خیلی وقت ها گفتند کم تر شیطنت کن یا اینکه دختر که نباید این قدر شر و شیطون و پرسر و صدا باشه و امثال این جفنگیات .خیلی وقت ها همین حرف ها باعث شد وقتی مورد سو استفاده قرار میگیریم فقط به دلیل ابرو سکوت کنیم بدون اینکه حرفی بزنیم و در طول عمر درد و رنج اون زمانها رو یادداشته باشیم . وقتی این همراهم از ارزوها و خواسته هاش میگفت و اینکه در استانه سی سالگی حس میکرد دیگه زمانی نداره و باید ارزوها و خواسته هاش رو در فرزندش جست و جو کنه ، یعنی ناامیدی و ناتوانی، درسته شرایط زندگی ادمها با هم فرق داره ولی این همه ناامیدی و خستگی چرا؟؟ چرا ما دختران خیلی وقت ها خودمون رو دست کم میگیریم شاید یکی از نشانه ها همین عمل های زیبایی عجیب و غریب و خودنمایی ها احمقانه باشه این که نیاز دارم نقابی رو ی صورتم قرار بدم و در ظاهر بهترین خودم باشم . وقتی در سایت های مختلف در مورد توانمند سازی زنان جست و جو میکردم خیلی برام عجیب بود, اینکه واقعا باید بی سرپرست باشیم تا امکان توانمند بودن رو داشته باشیم ، یعنی وقتی به هر دلیلی اقابالا سری نباشه اونوقت به فکر راه و چاره باشیم؟ توانمند سازی دختران و زنان به این معناست که انها بر شرم خود غلبه کنند، کردار و گفتارشان حاکی از اعتماد بنفس و اطمینان باشد، قادر به ارزیابی صحیح و شناخت خویش باشد، قدرت رویارویی با دشواری ها را داشته باشد و از توانایی ها و قابلیت نیل برای رسیدن به هدف های خویش برخوردار باشد(تعریف توانمندی رو در یکی از سایت ها جست و جو کردم).

خاطره دوم؛ چند شب قبل وقتی برای عیادت همسر دوستم رفتم و تازه متوجه شدم که در سن کم به سرطان مبتلا شده خیلی شوکه شدم, مردی که از شدت درد و جراحی های مختلف هنگام حرف زدن اشک در چشمانش بود ولی سعی میکرد همون روحیه شوخ طبعیش رو حفظ کنه ، وقتی که در چشماش نگاه کردم و با نگاهم عمق حرف ها م رو فهمید و گفت مریم، هیچ وقت زندگی رو به خودت سخت نگیر اروم باش، نمیدونستم واقعا اگر کسی به من میگفت نهایت تا یک سال زنده ام چیکار میکردم؟ اینکه زانوی غم در اغوش میگرفتم خدا رو کفر میگفتم یا نه، سعی میکردم در این یک سال با همسرم بهترین ها رو تجربه کنم ؟ اگر توانمندبودم به جای غم میتونستم از لحظه هایی که با هم هستیم نهایت لذت رو ببرم و در این مدت ارزوها و خواسته های هم رو براورده میکردیم و لی روحیه دوستم خیلی بدتر ازاین حرف ها بوداز چشمانی پر از اضطراب ، ترس تا جایی که همسرش با اون حال و دردش سعی میکرد باز هم بهترین تکیه گاه و حامی باشه وامیدواری میداد. من در شرایطش نبودم و ممکن بود خیلی بدتر از دوستم خودم رو گم کنم. بعدواز این ماجراها به نظرم رسید باید توانمند بودن رو یاد بگیرم در شرایط دشوار تسلط کافی نسبت به خودم داشته باشم و ارام باشم.

خیلی ها باور دارند دختر و زن یعنی جنس دوم ,زنان احساس میکنند باید حقشون رو از مردان اطراف بگیرند و احساس برابری کنند در حال که خیلی وقت هااین تلاش ها فقط روح لطیفمون رو پژمرده میکنه و دیگر هیچ(با انجام کارهاو شغل های مردانه و نیاز به روحیه خشن و صلابت زیاد داشتن).

من یک دخترم باید در نظر بگیرم که زمان و فرصت من خیلی محدودتر از این حرف ها و اندیشیدن به رقابت با دنیای مردها (که چیزی جز جنگیدن و خستگی نیست )هست باید توانمند بشم برای خودم و برای بهتر زندگی کردن.

پی نوشت:خدا رو شکر میکنم به دلیل اینکه هنوز سالمم بعضی وقت ها یک تلنگری لازمه که به خودت بیای و قدر نعمت سلامتیت رو بدونی ، ساده ترین نعمتی که در اختیار خیلی از ما هست ولی نمیبینیم. خدایا شکرت هنوز هستم و برای بهتر بودن تلاش میکنم بقیش هم با خودت(جمله اخر رو کمکم کن با اعماق وجودم باور کنم)☺

پی نوشت:ممنونم اقای یگانه عزیز غلط های نگارشی اصلاح شد☺





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 خرداد 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

امروز چنددقیقه ای که برای وب گردی و فضای مجازی در نظر گرفته بودم به طور اتفاقی یکی از پست های دکتر حلت رو دیدم که محتواش چنین چیزی بود، ادمهای ساده بوی ناب ادمیت میدهند. نظرات رو که خوندم همه از فریب این افراد صحبت کردند یا اینکه دنبال راه حلی برای این مشکل بودند یا تجربهاشون روگفته بودند چیزی که به ذهنم رسید:

خوش قلبی اگر با ساده لوحی همراه باشه میشه نادانی، در شکل های مختلفی هم میتونه خودش رو نشون بده از رابطه باادمها ، اینکه همه ی افراد رو خوب ببینی بدون اینکه کمی حواست به خودت و اطرافت باشه, از دنیا و اتفاقاتش بی خبر باشی اینجا امکان سو استفاده زیاده و خیلی سریع فریب میخوری. فکر میکنم یک قسمتی از این نوشتم مشکل داره ولی کدام قسمت رو نمیدونم☺

2-خوش قلبی+سادگی+هوشیاری نسبت به خودت و جهان اطراف وادمهایی که اطرافت رو گرفتند اینم سخته، یعنی تمرین زیادی میخواد و نیاز به تجربه های زیادی هست ولی حداقل خودت رو راضی نگه میداری ،اینکه برای ادمها ارزش قائل باشی و مهربان باشی ولی اولویت اول خودتی و باید برای بهتر شدن خودت تلاش کنی وهم چنین به اندازه لیاقت ادمها بهشون محبت کنی, چون بعضی ها نه لیاقتش رو دارند و نه ظرفیت رو ، ممکنه باعث عذابت بشند(ولی اگر قراره چنین صفتی رو در این جامعه بی روح داشته باشی باید بتونی خیلی ادمها یی که باعث عذابت میشند رو حذف کنی) خب سادگی یعنی اینکه خودم باشم بدون دروغ و ریا و اینکه سعی نکنم خودم و شخصیت ضعیفم رو پشت هزار نقاب مخفی کنم اگر این به همراه هوشیاری نسبت به خودت و به خصوص حرف ها و رفتارت باشه عالی میشه که سکوت در برابر دیگران در اکثر مواقع بهترین راهه اینکه حرف هاشون رو بشنوی و ازشون یاد بگیری ولی بیشتر فقط گوش بدی.

خب حالا چطور میشه مورد دوم رو در خودت تقویت کنی مواردی که خودم به ذهنم میرسه:

ادمهای اطرافت رو این طور انتخاب کنی وبه رفتاراشون دقت کنی .

در حوزه هایی که مربوط به خودته مثل حق و قانونهایی که در اینده به عنوان یک خانم میتونی داشته باشی اطلاعات جمع کنی یعنی وکیل خودت باشی.

کتاب های مفید زیادی مطالعه کنی و سعی کنی مطالب مفیدش رو در عمل هم اثبات کنی

فیلم های خوب زیادی ببینی با طرز فکرهای مختلف اشنا بشی.

فعلا همین ها به ذهنم رسید اگر تجربه و راهنمایی هست خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 18 خرداد 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی

دیشب از خودم خجالت کشیدم، چرا وقتی روضه ای هست اشکی از چشمام سرازیر نمیشه؟ از خودم پرسیدم این قدر بی احساس و سنگدل شدی؟ ببین یک مرد هم داره گریه میکنه، دختراصلا چی به سرت اومده ؟مثل سال های قبل ترجیح میدادم فقط مراسم عزاداری و سینه زنی ها رو شرکت کنم ولی دقیقا جایی رسیدم که تازه داشت روضه ها شروع میشد، افرادی که هنوز مراسم شروع نشده بود در حال اشک ریختن بودند ،و من به لطف گوشی سوره ی یس رو شروع کردم و با خودم زمزمه میکردم ,حس خوبی داشتم کمی دقیق تر شدم محتوارو درک کنم واقعا نمیفهمیدم و لی از اندک اطلاعات کمی هم که داشتم خیلی سخن ها رو غلو شده یا برداشت اشتباه درک میکردم. خجالت کشیدم دختربه ظاهر مسلمان این قدر باید اطلاعات دینی کمی داشته باشه و شایدگریه کردن برای مشکلات خودم رو درست نمیدونستم، اینکه در مراسمی شرکت کنم وبرای مشکلات و دردهای خودم گریه کنم، که چی بشه؟ با گریه که چیزی حل نمیشه، از این باورهایی که در ذهنمه و نمیدونم منشأ این باور کجاست . با خودم به سرد شدن روحم فکر میکردم از اینکه چرا اینطوری شدم در حالی که قبلا هم بودم، ولی کمی بیشتر غرق افکارم شدم جاهایی رو یادم اومد : زمانی که از روحیه جست و جو گری در مراسمی شرکت کردم که مادر شهید احمدی روشن بود و من با حرف زدنش دلم لرزید و اشکام ناخود اگاه سرازیر شد من, عظمت مادر شدن روهنوز نمیفهمم ولی میدونم دنیا و مهربانی و عظمتشون بزرگتر از اینه که در ذهن وتصورم بخوام توضیح بدم, شاید وقتی مادر خودم رو با این همه مهربونی واین همه نگرانی و دغدغه میبینم و وقتی با مادرم حرف میزنم میگه تو مادر نشدی بفهمی من چی دارم بهت میگم:(( ولی چیزی که میدونم اینکه تمام دنیا رو بهم بدند که فرزندم نباشه محاله که چنین کاری رو انحام بدم، محاله . عکس شهید حججی و فرزندش رو دیدم و هم چنین همسرش همین حس و حال رو داشتم، نمیدونم چراجنس این ادمهااینقدر با ما فرق داره ؟یا وقتی در گوگل عکس نی نی های خوشگل رو سرچ میکردم:)) عکس پدر جوان فلسطینی رو دیدم که دختر زیبای 2الی 3سالش به شهادت رسیده بود و چطور اون رو در اغوش گرفته بود و با تمام وجود گریه میکرد باز هم با تمام وجود غمش رو حس کردم، این یعنی اینکه هنوز روحم زندست، هنوز تا حدودی میتونم بعضی چیزا رو درک کنم ,سرزنشی در کار نیست مریم تو هنوز بی روح و سرد نشدی .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :