دل نوشته ها
تعهد داشته باش تا حالت خوب بشه
درباره وبلاگ


خیلی وقت ها برام مهم بوده که درست زندگی کنم به این معنا که به خواسته ها و رضایت خودم برسم، هم این دنیا رو داشته باشم و هم اون دنیا ولی حقیقتش این بود که من در پیدا کردن این دنیا خودم هم مشکل داشتم و هنوزم نمیدونم باید این چند سالی که قرار براین هست نفس بکشم بهتره چیکار کنم زنده ماندن رو بر مرگ ترجیح میدم.
با نوشتن ارامش گرفتم از این حالت سردرگم بودن کمی بیرون اومدم در دنیای تضاد امروز اینکه بخوای خودت رو زندگی کنی واقعا سخته و من در جست و جوی بهترین خودم هستم.


مدیر وبلاگ : مریم رمضانی
نویسندگان
یکشنبه 12 فروردین 1397 :: نویسنده : مریم رمضانی
یک وقتی هست دلت میگیره خودتم نمیدونی چرا خب برنامه ریزی هات که خیلی خوب شده سرت هنوز به سنگ نخورده ولی نمیدونه چی شده چرا حال این مریم با مریم نیم ساعت قبل تغییر میکنه نه اینکه فکرش مشغول باشه یا به گذشته فکر کنه یا از اینده ترس داشته باشه با خودم فکر کردم بهترین جایی که میتونم برم قبرستانه دارالسلام خب اونجا حداقل مرده ها رو میبینم  و لازم هم نیست براشون توضیح بدم امروز چند نفری رو که میشناختم به رسم یادشون رفتم براشون فاتحه بخونم یکیشون جوانی بود که خیلی خانوادش میخواستند حتما موفق بشه اخه از پسر قبلیشون شانس نیاورده بودند و شدید بهش وابسته بودند دلم میگیره من و این فامیلمون که با هم بزرگ شدیم براثر فریب دوستش با موتور تصادف کنه چندین سال میگذره امروز یک نگاهی به خودم انداختم گفتم چه قدر بزرگ شدی مریم حداقل قد و قوارت خیلی بزرگ شده میبینی چه قدر زود گذشت همین دیروز بود که مادر و پدرش چطور براش اشک میریختن همین دیروز بود که مادر بزرگ و پدر بزرگش با وجود وجود چندین سال شکستند و حالا این چند نفر هم خواب خوابند نتونستن غمش رو تحمل کنند مادرش گریه نمیکرد انچنان میگفتن عجب دلی داره این زن ولی چند ماه بعد سرطان و معده درد و کلی عمل سراغش اومد پدرش هم یک ماه به اندازه چندین سال موهاش سفید سفید شد نمیدونم ادم های خوب چرا میرند کنار مزارش یک پسر خردسال بود اونم بر اثر تصادف از این دنیا رفت پدری که هیچ وقت به خاطر سرعت بالا ماشینش فکر نکنم خودش رو ببخشه  یک بار یادمه برای فاتحه رفتم گفت من پسرم رو با دست خودم کشتم .این چند مزاری که کنار و اطراف میشناسم بیشترشون ناکام بودند از پسری که عاشق زنش بوده تا مادری که زندگی این دو جوان رو بهم میریزه و از پسری دیگه که روز عقدش بر اثر ایست قلبی فوت میکنه یا زنی که شوهر معتادش ازش انتقام
 میگیره و با چاقو میکشتش  واقعا دنیا عجیبه حداقل بعضی واقعیت ها با عقل و منطقم جور در نمییاد نمیخواستم این متن رو بنویسم ولی ذهنم خیلی مشغول بود من از مرگ میترسم میدونم حالا شاید به نظر برسه جو زده شدم ولی واقعا خیلی ها زمانی مردند که حتی فکرش رو نمیکردند یا دمه وقتی این فامیلمون فوت کرد اومد خوابم گفت من نمیخوام بمیرم داشت گریه میکرد اخه ارزوش این بود بره مشهد خیلی موقعیت ها برای خودش و خانوادش پیش مییومد منتها میبینی وقتی قسمتت نیست هر کاری هم انجام بدی بازم نمیشه  حکایت دنیا حکایت عجیبیه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :